نقش می زنم خویش را بر پرده ی هستی
با قلم نارنجی
که رنگ غروب است و آغاز ستاره ها
می نوازم ترانه ی زندگیم را
زیرا که تنها نوازنده ی جاودان منم
چرا فرار؟
بمان...
که کامل کنیم تماشا را
هیچ چیز مهم نیست
تنها من اهمیت دارم و این چند تکه مرغ سوخاری
آن ها را به دندان می کشم
همان گونه که دنیا را به دندان کشیدم و تفاله اش را تف کردم کف حیات...
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 4:11  توسط زهرا عبادی
|
