تبليغاتX
دل کوبه

دل کوبه

یادداشت های شخصی زهرا عبادی

 

ما نفس در نفس، گام نهادیم به آستان وجود

بارانی از ستاره، تجدید  لحظه های آشنا

دست خطم بر تن ثانیه ها نشست و رنگ جاودانگی به آن ها زد

اما... لاله ها خمیده بر تولدِ خویش، فریاد می زنند مرگ ثانیه ها را

چشم لحظه ها نزدیک بین است

من چشم در چشم آیینه به انتهای خویش می نگرم که چه خالی و سیاه می نمایاند

قار قار قار...

چه نهان است در این مرگِ دم به دم، که مرا به سوی تولدِ آ ن به آن می کشاند؟

عینکی به من بده تا فراترها را ببینم

آن سوتر از زمان، عشق و حتی آن سوتر از تو...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:21  توسط زهرا عبادی  | 

          

        

  نسيم، خبر تن از راه رسيده ات را برايم آورد

  همان گونه که دلم، دل کوبه هايش را ضربه مي زند در تنم

  درست به درستي شکوفه هاي نگاهت در مردمک چشمان من و مه آلوده غبار عاشقي

 

  تنها من مي مانم در آيينه ي جام تو و پيک هاي مستي ما

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 2:18  توسط زهرا عبادی  | 

 

همان شد كه منتظرش بودم. بعد از يك ركود سنگين دروني، اينك يك گشايش عظيم، و بي خود شدن از خود. در داغي آفتاب بود اين شكوه و ريزش به درونم. اين نيز يك نشانه بود براي نشان دادن اين كه اين جا هنوز عشق است كه حرف اول و آخر را مي زند، و من معجزه ي اين عشقم. به حرمت آميزش دو دلداده كه مرا آفريدند سراسر زندگيم را مي زيم زير پرچم عاشقي. هيچ مي داني كه من مست اكتشاف ثانيه ها در پياده روي زندگي روان شدم؟ براي تجربه ي عشق پروانه ها. براي اين كه عاشق ياس هاي زرد شوم و معشوق پرستوها باشم. در ضمير زمان حل شدم و خود عين زمان شدم. مسافر ثانيه ها كه در دل عقربه ها فرو رفت براي يافتن بذر جاودانگي. بايد تار و پود وجودت را از تازگي بتابي. بايد خود باد شوي تا بوسه ي باد بر جانت نشيند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:11  توسط زهرا عبادی  | 

 

آن قدر به همه مي گويي كه خوبم وخوبم و خوب، كه گاهي هم كه خوب نيستي و مثلا خسته اي، ناراحتي يا دل تنگ، هيچ كس را نمي يابي كه به او بگويي دلت تنگ است يا به نوازشي نياز داري. چون اين كلمات براي آن ها غريبه است و با اين كلمات نمي شناسندت. مدتيست حس مي كنم كه دوستانم خيلي با من درد دل نمي گويند. نمي دانم خوب است يا نه. اما فكر مي كنم من از نظر آنان بسيار دور شده ام. گويا واقعا جنسم با آنان متفاوت شده است. انگار بايد شرح مصيبت بگويي تا كسي به تو نزديك شود. خوب، طبيعيست بايد از جنس خودش حرف بزني تا اين كه جرات كند و با تو سخن بگويد. شايد خودپسندي من باشد. مهم نيست. تنها مهم اين است كه امشب حتي خودم را هم نمي يابم كه چند كلامي سخن گوييم و بار دل سبك كنيم. كاش يكي بود از جنس من. يا من از جنس او. فقط براي دمي و بازدمي...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:54  توسط زهرا عبادی  | 

 

داشتم فكر مي كردم كه امسال پس اندازم خيلي بيش تر از سال هاي پيش بود. حساب بانكيم خوب پر شد. اشتباه نشه. منظورم پول نيست. من به ثروت مي انديشم. امسال خيلي خوب از ثانيه هام لذت بردم و بانك عمرم رو خوب پر كردم. فكر مي كنم مي شه با اين حساب يه وام حسابي گرفت. البته ضامن اين وام خودم هستم و كس ديگه اي نمي تونه ضمانتش كنه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 13:10  توسط زهرا عبادی  | 

 

آدم ها هميشه در خيابان زندگي به يك ديگر برخورد مي كنند. گاهي توقف مي كنند و نگاهي به يك ديگر مي اندازند. گاهي اصلا به هم توجه نمي كنند. گاه ردپاي هم را دنبال مي كنند. و گاه نيز نگاهشان چنان به هم گره مي خورد كه با هم مي مانند. اما هيچ دليل يا تضميني وجود ندارد كه هر كسي را در خيابان ديديم حتما به خانه مان راه دهيم. هر كسي كه در زندگي سر راه ما قرار مي گيرد نيز دليلي ندارد كه قدم به خانه ي دل ما بگذارد يا تا ابد ميهمان باشد. برخي خيلي زود مي روند و عده اي بيش مي مانند. اما همه خواهند رفت. پس بهتر است كه تا زماني ميهمان باشيم كه حرمت داريم و ميهمان را تا زماني كه حرمت دارد در دل نگاه داريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:32  توسط زهرا عبادی  | 

 

وقتي پر مي شوم از حس خنك و تازه ي دوست داشتن زندگي، ديگر نمي دانم كه چه كار بايد بكنم. حالا كلمات از زير انگشتانم سر مي خورند و مي خواهند كه زود و زودتر بيرون بيايند. براي تولد عجله دارند. آيا من هم براي تولد عجله دارم؟ بنشين و نگاه كن. جاده ي زندگيم را خودم مي سازم. بدون پيچ و خم و آزاد از هر پليس راه. بدون چراغ قرمز و محدوديت سرعت. سرعت غير مجاز معني ندارد. هر قدر كه بخواهم مي روم و كشف مي كنم لحظه ي عبور از مرز نهايت را. وقتي از خود برون مي آيي و به آن سوتر از خود مي رسي. آن جا كه درون تو به انتظارت نشسته است. ببين. برايت چاي دم كرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 8:46  توسط زهرا عبادی  | 

 

باور مي كنم معجزه ي حيات را

باور مي كنم امكان بودن را

باور مي كنم هر آن چه را كه تو به آن باور داري

زيرا كه تو باور بودن در سرزمين نبودن ها را در من جوشاندي

و من اينك سبز شده ام از بودن بودن ها

و از همه ي شدن هاي زمين

به اندازه ي علف هاي دشت خوش حالم

و به اندازه ي خورشيد داغ

بگو باران ببارد كه اين حس تبخير شود و من خيس

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:57  توسط زهرا عبادی  | 

 

امشب كه بايد بخوابم هيچم نمانده از پلك هايي كه روانداز چشمانم شوند تا آرام اش دهند در اين نا آرامي دل. چه شوري مرا در بر گرفته؟ انتظار بهت زدگي ارمغاني شگرف به ابهامم انداخته. چيست اين تازه آمده؟ از كجا مي آيد؟

با تازگي كودكي ام مي روم تا به بركه ي جاودانگي مي رسم. چه يگانگي شگفتي دارم در اتحاد با درونم. اين جا، اكنون. مگر چيز ديگري وجود دارد؟ فقط من. چه اهميت دارد بودن يا نبودن ديگرها. تنها شوق كشف راز اين دم است كه مرا به طي دمي ديگر سوق مي دهد. ميزان منم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:12  توسط زهرا عبادی  |