ما نفس در نفس، گام نهادیم به آستان وجود
بارانی از ستاره، تجدید لحظه های آشنا
دست خطم بر تن ثانیه ها نشست و رنگ جاودانگی به آن ها زد
اما... لاله ها خمیده بر تولدِ خویش، فریاد می زنند مرگ ثانیه ها را
چشم لحظه ها نزدیک بین است
من چشم در چشم آیینه به انتهای خویش می نگرم که چه خالی و سیاه می نمایاند
قار قار قار...
چه نهان است در این مرگِ دم به دم، که مرا به سوی تولدِ آ ن به آن می کشاند؟
عینکی به من بده تا فراترها را ببینم
آن سوتر از زمان، عشق و حتی آن سوتر از تو...
