تبليغاتX
دل کوبه

دل کوبه

یادداشت های شخصی زهرا عبادی

 

سپاس تو را ای لطیف ترین روح جهان

ای تو که با آغوش طبیعت هم جنسی

سپاس تو را ای صاحب زیباترین روح آفرینش

ای تو که از جنس بهاری و به لطافت چمن های نوزاده

آسمان ِ من، در گستره ی تو پرواز را آموختم

و درآغوش امنیت تو آرام به خواب رفتم

آفریننده ی من، دوستت دارم

دوستت دارم به وسعت اقیانوس ها

تا انتهای کهکشان ها

به صافی چشمه

به لطافت نسترن و به شادابی نرگس

دوستت دارم به اندازه ی وهم رنگین کمان

تو که آسمان را به من هدیه کردی

تو به رنگ زندگی هستی و به طعم دریا

به وسعت کهکشان ها و درخشش خورشید

آفتاب ِ زندگی بخش من

که را شکر گویم به خاطر حضور تو...؟

سر بر آستان که سایم که لطافت روح تو را بر من چشانید...؟

من تا ابد به سجده خواهم بود به شکرانه ی این عشق بر آستان طبیعت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:12  توسط زهرا عبادی  | 

 

فورانی از حس به شعاع زندگی...

حس و غرور و هر آن چه در خیال، توان ِ آمدن دارد...

درخشش این لحظه  را در چه می خواهم جاودانه کنم؟ در کدام جلوه ی حیات؟ در کدام معجزه؟

جلوه ها را پی در پی به نمایش می گذارم. برای که؟ برای تو که محرمی. تنها محارم می توانند دریابند که چه در شرف وقوع است. تنها محارم می توانند صدای مرا بشنوند. تنها ایشانند که درخشش بال های پروانه را می بینند در خلوص احساس. جایی که به تماشای رقص من می نشینی. سبک مثل آهو. با شوق پریدن به آن سوتر از وجود. بدون اندیشه ی مرگ. و حالا دشت سبز جنون آغاز می شود. جنون زندگی مرا به ارتعاش درمی آورد. آرام ندارم، که از جام زندگی نوشیدم و تا ابد مست آفرینش ثانیه ها شدم. موسیقی حیات نواخته می شود و من می نوازم تارهای وجودم را به هم آوایی او. سبک تر از قو. جانم آرام دارد در فراسوی این دم به دم ها، تصاویر از برم می گذرند و من به آرامی نظاره گرم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:31  توسط زهرا عبادی  | 

 

و اینک من خود شراب می شوم که از مستی خود سر به بیابان می گذارد و عطر دیوانگی می پراکند به مشام مستان و دیوانگان. آنان که پای می کوبند به راه دل، سر می سایند به آسمان و دیوانه وار حرکت می کنند. آرام آرام می کوبند نقش بر نرم بیابان. آه. جا پایی نمی ماند. راهی برای دوباره پیمودن نیست ای رهجو. خود باید بیابی. رد پایی نیست. مشامت به کدام سو می کشاندت؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط زهرا عبادی  | 

 

او چه می داند از پراکندن عشق؟

او چه درک دارد از میزان عشق؟

من می دانم از حضور عشق... تو نیک می دانی.

تو از جنس ستاره  صبح دمی

تو از تبار طلوعی

تو از پرزهای طلایی آفتاب سحر دمیدی بر جان من

عطر تنت بر جانم انباشته شد و مرا مست حیات کرد

تو با نخستین بهارانه ها آمدی و مرا به اوج ترانه ها رساندی، ای فراتر از همیشه

گشوده می شوم به قدرت اکنون

افق به افق

دشت به دشت

پرده به پرده

و یافته می شوم به برکت تسلیم

بگذار در خیال خود بماند... ما را چه به کار او؟

شاید که  او نیز روزی بیاشامد از این سبو...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:3  توسط زهرا عبادی  | 

 

زن همسایه با داد و فریاد از پله ها بالا اومد و در آپارتمان رو کوبید. "میترا خانم، میترا خانم فقط بیا ببین این بچه هات چه به روز ماشین من آوردن." میترا سراسیمه در را باز کرد و با نگاهی مضطرب و وحشت زده پرسید: "چی شده خانم شایگان؟ اتفاقی افتاده؟"

- دیگه می خواستی چی بشه. بچه هات ماشینمو تیکه تیکه کردن. فقط بیا و ببین. تمام ماشینو خط انداختن. دیگه نمی شه ماشینو شناخت.

- تو رو خدا داد و فریاد نکنین. مگه چی شده. فدای سرتون. چند تا بچه شیطونی کردن. از خجالتتون در میاییم. به خدا آشتیانی بیاد خونه می گم جبران کنه. فقط آروم باشین. جلو همسایه ها خوب نیست.

خانم شایگان در حالی که صداش رو بلند می کرد تا همه ی ساختمون اونو بشنون و در ضمن سعی می کرد که مودب هم باشه گفت: "تازه ماشین آقای فروهنده رو ندیدین. اونم خط انداختن. آخه چرا حواست به بچه هات نیست...؟" میترا در حالی که از شدت عصبانیت و ناراحتی دست و پاشو گم کرده بود هم چنان به خانم شایگان التماس  می کرد که "قربونتون برم، تو رو خدا آروم تر." آخه میترا و شوهرش چند وقتی بود که با خانواده آقای فروهنده دعوای سختی کرده بودند و قهر بودند. تو همین حین و بین بود که خانم رسولی همسایه بغل دستی میترا با شنیدن سروصدای خانم شایگان سراسیمه و چادر به سر از آپارتمانش بیرون آمد و شروع کرد به میان داری کردن. که حالا آروم تر و اشکال نداره و ...

بالاخره همه همسایه ها راهی پارکینگ ساختمون شدن تا ببینن اصل داستان از چه قراره و عمق فاجعه چه قدره. اووه.... تو پارکینگ محشری به پا شده بود... از یه طرف چهار تا دختر جغله ی میترا داشتند گریه می کردن که به خدا ما این کارو نکردیم و دروغ می گه و .... از یه طرف خانم شایگان هم چنان داشت به هوارهوارش ادامه می داد. میترا هم یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون. بالاخره بعد از بررسی کارشناسانه اهل ساختمون و میون داری همسایه ها، مریم دختر بزرگه خانم رسولی میترا رو در حالی که های های گریه می کرد به آپارتمان خودشون برد تا یه کم آروم شه. چهارتا جغلش هم تو راه پله وایساده بودن و گریه می کردن. میترا در حالی که مدام اشک می ریخت، صورتش رو با گوشه چادرش پاک می کرد و میون هق هق کردنش می شد فهمید که داره ماجرا رو واسه دخترای خانم رسولی و مهمونشون دوباره تعریف می کنه؛ و در ضمن سعی داره که همه حق رو به گردن خودش بندازه. "به خدا مریم جون داشتم به گلناز دیکته می گفتم. خسته شده بود. گفت مامان تو رو خدا یه ربع بریم توو پارکینگ بازی کنیم. آخه اینا رو که نمی تونم تو آپارتمان حبسشون کنم. فرستادمشون پایین. فقط چند دقیقه ازشون غافل شدم. داشتم با خواهرم تلفنی حرف می زدم که دیدم تو راه پله سروصدا می آد. هول شدم اومدم بیرون دیدم که شایگان ساختمونو گذاشته رو سرش. به خدا هنوز قلبم آروم نشده. آخه مگه مال دنیا چه قدر ارزش داره. هر چی بهش می گم آروم تر، ما آبرو داریم، بزار آرش بیاد هر چه خسارتشه می ده، اصلا همین امشب می بردش نقاشی می کنن. به گوشش نرفت که نرفت. مریم جون آخه تو که منو می شناسی. اصلا آدم بی خیالی نیستم نمی ذارم بچه هام بی خودی سر و صدا کنن و اذیت کنن. اما خوب بچه ان. نمی فهمن. شیطونی می کنن. اصلا همین امشب می کشمشون که راحت شم." در همین حین مریم جعبه دستمال کاغذی رو دست میترا داد و رفت از آشپزخونه یه لیوان آب خنک بیاره. میترا هم، هم چنان با هق هق گریه و اشک به پاک کردن آب بینیش ادامه می داد و در حالی که سعی می کرد چادرش خیلی از سرش نیفته و تن بلوریشو بپوشونه می گفت: "به خدا مال دنیا ارزش نداره، آخه این زن چه قدر مادیه، نمی خوام اینو بگم ولی مگه همین چند روز پیش که زندگی این زن رو آب برداشته بود من نبودم که زندگیشو از تو آب جمعش کردم، آخه چرا به همین زودی یادش رفته. مگه پول چه قدر ارزش داره که من هی دارم بهش می گم تو رو خدا آروم تر و اون هی صداشو می ذاره رو سرش. به خدا دلمو شکسته. از مامان تو هم دل گیر شدم، آخه واسه چی به اون حق می ده؟! می گه خوب حق داره اگه منم بودم ماشینم این جوری می شد همین قدر ناراحت می شدم...." آنا، دختر کوچیکه خانم رسولی در حالی که اعصابش حسابی خرد بود که این همه سروصدا مزاحم درس خوندنش شده داشت با یه قیافه  مضحک هم دردانه به حرفای میترا گوش می داد و هی اونو تایید می کرد. مریم هم سعی داشت واسه میترا واضح کنه که به خدا مامانم منظوری نداشته و فقط می خواسته آتیش خانم شایگان رو بخوابونه. مهمون خانم رسولی هم هاج و واج داشت کل ماجرا رو نگاه می کرد و سعی می کرد با نگاهش میترا رو آروم کنه. میترا هم که همین جور یه بند داشت حرف خودشو می زد. بالاخره بعد چند دقیقه گریه کردن چادرشو رو تنش کشید و به آپارتمان خودشون رفت. جغله ها هم همین طور داشتند گریه می کردند. از اون طرف شوهر خانم شایگان بهش می توپید که "...چرا رفتی در خونه مردم و این بساط و راه انداختی؟ چرا زن مردم و ناراحت کردی؟ و ..." انگار کل ماجرا برعکس شده بود. با بلوایی که میترا راه انداخته بود خانم شایگان مجبور شد بیاد طبقه بالا و با کراهت از میترا به خاطر این که ناراحت شده که  بچه های میترا ماشینشو خراب کردن عذرخواهی کنه... خانم رسولی هم تو دلش خدا رو شکر می کرد که امروز بر خلاف بقیه روزها ماشینو تو پارکینگ نگذاشته که به سرنوشت اون دو تا ماشین دیگه دچار بشه. بعد از چند دقیقه خانم رسولی به آپارتمان خودشون برگشت و با دختراش شروع کردن به نقد ماجرا و این که اصل قضیه چی بوده و احتمالا تو این ماجرا کی بیش تر از همه مقصره. مریم هم این وسط از مادرش شاکی  بود که تو توی این هیر و ویر نمی دونی از کی باید طرف داری کنی؟ "خوب معلومه که این جور موقع ها تو باید از میترا طرف داری کنی نه خانم شایگان..." و خانم رسولی هم داشت قسم و آیه می آورد که به  خدا میترا دروغ می گه، من این جوری نگفتم.

شب تو پارکینگ دو تا از مردای همسایه که با هم حرف می زدن یکیشون به اون یکی می گفت این کار نمی تونه کار یه بچه هفت ساله باشه، احتمالا کار یه آدم بزرگه.

پاییز 1386

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:57  توسط زهرا عبادی  | 

 

پالتوها را یکی یکی ورانداز می کرد. طوسی، خاکستری، بلند، کوتاه، نازک، ضخیم، یقه انگلیسی، یقه بلند و ... دو سه مدل را انتخاب کرد. رو به فروشنده گفت: "اینا رو امتحان می کنم." فروشنده نگاهی به سرتا پای دختر جوان انداخت و پرسید: "سایزتون چنده؟" "سی و هشت" "بفرمایید، این یکی تن خورش خیلی قشنگه". دختر جوان جلوی آیینه ایستاد. کت نازکش را درآورد و پالتو را از روی مانتو به تن کرد. دکمه ها را در حالی که به دقت خودش را در آیینه نگاه می کرد بست و کمربند را گره زد. اما فورا و سریع تر از آن که دکمه ها را بسته بود آن ها را باز کرد و پالتو را درآورد. "نه، این یه کم تنگه، سایز دیگه ای ازش دارین؟" "نه متاسفانه، این یکی رو امتحان کنید. فکر می کنم بهتون بیاد." پالتوی دوم را پوشید، انگشتانش دکمه ها را بستند و پس از بستن آخرین دکمه متوقف شدند. با لبخندی به تماشای هیکل پوشیده شده با پالتوی طوسی رنگ در آیینه پرداخت. با حرکاتی آرام از پشت و پهلو خود را می نگریست تا از زیبایی پالتو بر تنش مطمئن شود. نگاهش را روی آیینه چند بار بالا و پایین برد و نهایتا رو به دختر فروشنده گفت: "همینو برمی دارم." فروشنده که از این مشتری بی دردسر خوشش آمده بود با لبخندی به لب گفت: "مبارکه" و به سرعت پالتو را در کیسه ی نایلونی سفید رنگی جای داد و دو دستی تقدیم دختر جوان کرد. دختر پرسید: "خوب، من چه قدر تقدیمتون کنم؟" "قابلتون رو نداره" "مرسی" "سی و هشت هزارتومن". دسته ی اسکناس هزار تومانی را از کیف دستی اش درآورد، به سرعت شمرد و پول را داد.

خوش حال و سبک دل از خریدش در پاساژ قدم می زد و به ویترین های پراز رنگ و نور نگاه می کرد. یادش آمد که موقع انتخاب پالتو اصلا به قیمت های روی آن ها دقت نکرده بود. فقط رنگ و مدل را پسندیده و پولش را پرداخته بود. تا پیش از این قبل از مطمئن شدن از قیمت، مدل را انتخاب نمی کرد. چه قدر عوض شده بود...

خیابان شلوغ و پر از چراغ بود. مردم به سرعت قدم برمی داشتند. ترافیک سنگین بود. ساعت وسط میدان خوابیده بود، خیلی زودتر از مردم میدان. چهره های سرما زده میان حجم تنفس گم می شدند. دست ها در جیب قدم می زد. آهسته و بی دغدغه. پوست صورتش از سرما سرخ بود، اما تنش گرم. سرما را بیش از آن که حس کند می توانست ببیند. اولین زمستانی بود که از سرما نمی ترسید. برف هر قدر هم که دلش می خواست می توانست ببارد. باکی نبود. پوتین های تازه اش راه به برف و سرما نمی داد. انگار امسال زمستان آن قدرها هم که می گفتند سرد نیست. می توانست از زیبایی برف لذت ببرد و بتواند با آرامش در خیابان قدم بزند. با وجود پالتوی تازه اش سردش نمی شد. سوارتاکسی شد و در صندلی جلو جا به جا شد. هوای گرم بخاری گرم ترش کرد. چشمانش را بست و به روزهای مدرسه برگشت. همواره زمستان پر از وحشت ناک ترین روزهای زندگیش بود. پاهای خیس و یخ زده و تن لرزانی که تا ساعت ها پس از بغل کردن بخاری هم گرم نمی شد. همیشه تصویر حسرت انگیز یک پالتوی گرم در سرش بود. از کودکی این را آموخته بودندش و پذیرفته بود که همه ی زمستان های دنیا سردند. خیلی سرد. عجیب این جا بود که این زمستان سرد نبود.

 

11 بهمن ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:57  توسط زهرا عبادی  | 

 

 

امروز به گونه ای مرگ را تجربه کردم. رویایی بود عجیب. کیفیت آن با دیگر خیالاتم کاملا تفاوت داشت. حقیقت بود. تیر خورده بودم. یکی از نزدیک ترین دوستانم با اسلحه اش به من شلیک کرد. نمی دانم چرا. به سادگی. گلوله به وسط دو کتفم خورد و من از پشت به زمین خوردم. جالب است اصلا درد نداشتم. اما دیدم که خون آلود شدم. همه دورم جمع شدند. با وحشت. جیغ می زدند اما هیچ کس کاری انجام نمی داد. بهت زده بودند. مثل یک تکه چوب خشک بودم. یک شاخه ی درخت کج و معوج. تبدیل شدنم را به چوب قهوه ای رنگ می دیدم. هیچ حسی نداشتم. تنها نظاره گر بودم، حتی اگر چشمانم بسته بود. یکی با دستمال صورتم را تمیز می کرد. یکی اشک می ریخت. دهانم باز بود و چشمانم بسته. دریغ از ذره ای حرکت. کاملا حس کردم که مرده ام. سبک شده بودم. این را از این جا فهمیدم که به سادگی بلندم کردند و روی شانه هایشان بردند. وزن نداشتم. اما از آن سبک شدن هایی نبود که همه می گویند روحشان پرواز می کند. نه. من همان جا درون جسمم بودم ولی هیچ حسی نداشتم. نه اندوه، نه درد، نه شادی، نه تعجب... شلنگ آب توی دهان و گوشم بود. اصلا حواسشان نبود که تن انسانی را می شویند که روزگاری احترامی برایش قایل بود.  جلوتر نرفتم. دلم برای خودم اصلا نمی سوخت. بر خلاف رویاهای قبلی ام که از مرگم اشک می ریختم این بار چنین نبود. و چه قدر بهتر بود. حس قدرت دارم. مثل آدمی که واقعا از مرگ بازگشته است واینک زندگی برایش بسیار ساده تر است. خسته ام. خسته ی مرگ... و تشنه ی زندگی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:28  توسط زهرا عبادی  | 

 

 

کلید انداختم و در ساختمان را باز کردم. مثل همیشه نرم باز شد. وارد پارکینگ شدم. صدای چند نفر که در راه پله حرف می زدند به گوشم رسید. سه چهار نفری می شدند که به نوبت می گفتند. پارکینگ مثل بیش تر وقت ها پر از اتومبیل و خالی از آدم بود. تازه شسته شده بود. هنوز موزاییک ها مرطوب بودند و بوی نم می دادند. یک نم تازه.

از پله ها بالا رفتم. این پله ها همیشه نفسم را می برید. آخر خیلی بلند تر از معمول بودند. انگار روزی که ساخته شدند اصلا به قد آن ها توجه نشده بود. معلوم بود که خواسته اند به سرعت آن را بسازند. این مساله در تمام قسمت های ساختمان مشهود بود. این جا دقت معنی نداشت. اما امشب آسان تر بود. تلو تلو خوران می رفتم و آرام، که ترجیحا برخوردی با همسایه ها نداشته باشم. اصولا از ارتباط با همسایه ها خوشم نمی آمد، اما از وقتی که مستقل شده بودم این حس پررنگ تر شده بود. همسایه ها غریبه بودند. همین. راستش هنوز هم این خانه برایم غریب بود. همیشه فکر می کردم اگر همسایه ها بشناسندم خلوتم به هم می خورد. یک طبقه را که رد کردم از مدل گفت و گو حدس زدم که همه از ساکنین ساختمان هستند. بله. زن و مرد و فرزندشان که داشتند با زن همسایه صحبت می کردند و در عین حال از پله ها بالا می رفتند. نمی دانم در چه موردی بود. عرض راه پله را گرفته بودند و من مجبور بودم به دنبال آن ها حرکت کنم. زن مرا دید. سلام و احوال پرسی کردیم. نمی دانم ساکن کدام واحد ساختمان بودند، اما چهره ی دوست داشتنی و مهربانی داشت. صدایش هم پر از خنده بود. پسر بچه ی  بانمکی هم داشتند. مرد را ندیدم. جلوتر حرکت می کرد. زن سعی می کرد مهربانانه کودک را در موردی که می خواست قانع کند. من هم به کودک لبخندی زدم و به آرامش بالا رفتم. وقتی به طبقه ی چهارم رسیدم متوجه شدم که ساکن آپارتمان کناری هستند. با تعارفی خداحافظی کردم و کلید را به قفل انداختم. سریع داخل شدم که مبادا کسی حریم مرا ببیند. اما حس خوبی داشتم. آن ها "همسایه ی من" بودند نه "همسایه ی ما"...

21 اردی بهشت 1387

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:16  توسط زهرا عبادی  | 

مگذار تازگی لحظات در کثافت تکرار له شود.

بیداری لحظه ها، خاموشی مرگ است.

بنوش لحظه ها را در جام حیات. تلنگر حیات، مرگ است.

جاری می سازم واژه ها را در قلب تو برای جاودانه ساختن خویشتنم و روان می شوم در واژه ها برای پرکشیدن به سوی ابدیت ادراک.

رنگ آسمان برای تو، که به طراوت یک "سلام" هستی.

برای تو، که به شگفتی انگشت سبابه در دهان ادراکی.

می پاشم بوسه ها را بر سر و روی عروسک خیمه شب بازی شب های تنهایی ام، به لحظه های کودکی.

لحظه ها کش می آیند.

به بعد موکول نکن تا مهارت زندگی را در لحظه ها بیابی.

"بعد" قاتل زندگیست. قاتل هم آغوشی های جاودانه ی تو با حیات.

باید نشست تا لحظه ها در دامنت آرام گیرند و تو شیره ی زمان را بنوشی.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 7:59  توسط زهرا عبادی  | 

جاده خوانشگاه من است. سوار بر ابر سفر. حریری آفتابی بر سبزی دل دشت...

تنم در تمنای خواب می سوزد اما بیداری روح شعله می کشد بر اندامم و جانم را روشن می سازد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:49  توسط زهرا عبادی  | 

سکوت... کلمات روی تنم جاری می شوند و مرا به درون هدایت می کنند. تماشا کن در سکوت و بیاب نقاط روشن آشنا را...

 

 

بی هیچ تعجیل برای طی زمین، نه انتظار آغاز و نه هراس پایان. واژه ها در تنم گُر می گیرند و مرا به آتش می کشند تا جانم یک پارچه صعود شود برای هم آمیختن با فضا. و شکستن اسطوره ی تن، آن گاه که تنها لذت باقیست، لذتی که به شادی می رساند. تن عریان روح نمایان می شود با نقطه هایی واضح و روشن. و این جاست که آدم ها پیدا شدنی اند. عریان و بی پرده در برابر هم. در تمنای نوازشی کوتاه بر مهره های گردن. واژه ها فرو می ریزند و تنها آواز نفس ها باقیست. تن عریان ثانیه ها بر بستر نِشسته. خالی چون حفره ای بیابانی که اندک قطره های باران را در خود می بلعد  تا تن خشک خود را نفس دهد... پر شدم از خالی خود در انتهای صف منتظران زندگی. جریان عشق در خالی قلبم ریخت. چه عجله برای پر کردن ثانیه ها... چه شتاب برای خمیدن کمر عقربه های ساعت دیواری...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:49  توسط زهرا عبادی  | 

می نشینم و کلمات در جاری رگ هایم روان می شوند. لحظه ها را می بلعم. ثانیه ها روی پوستم سر می خورند. نسیمی از گذشته آمد. همراه ستاره های درخشان و رقصان عشق، و مرا به وادی خاموش شده ای هدایت کرد که تا سال ها نبض زندگیم در دستانش بود. او اینک دوباره مرا می  خواند. خوانش عجیبیست. پر از یقین و شگفتی.

 

کندن. به جای گذاشتن بارها و پریدن به سوی دیاری که تو را می خواند. کدام وادی؟ کدام سرزمین؟ می خواند مرا به وسوسه ی بوسه ی خود. لبانی که طعم رهایی می دهند. و شاید طعم مرگ. مردن چه؟ مردن همه ی لحظه های گذشته. مردن خود  و دیگری شدن.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:8  توسط زهرا عبادی  |