از وقتی این وب لاگ را راه انداخته ام کم تر می نویسم. چرا؟ در وب لاگ های قبلی به اسم خودم نمی نوشتم. خوب آن گاه جسارت آشکار شدن را داشتم. اما اکنون با حساب کتاب می نویسم. می بینی؟ می ترسم. می ترسم همه بفهمند که در وجودم چه می گذرد؟ اما نمی گذارم که به این صورت باقی بماند. می نویسم. پرده به پرده آشکار می شوم. نه برای این که دیگران مرا بخوانند، تنها برای این که خودم را ببینم و ترس های خود را بشکنم. آشکار شدن ترس دارد چون ممکن است تایید نشوی و تایید نشدن یعنی تنها ماندن و طرد شدن. کدام را می خواهی؟ اما وقتی تنها می شوی تازه به خود روی می آوری. و چه حس شیرینیست وقتی از همه می بری و خود باقی می مانی.
وقتی که چیزی به دست آوردنش برایت دشوار است مبارزه برای آن برایت لذت بخش است. اگر نه، وقتی به صورت ارادی آن را نمی خواهی دیگر مبارزه برایت معنی ندارد. مبارزه زمانی مبارزه است که توچیزی را نپذیرفته باشی. پذیرفتن تو را آرام می کند. تسلیم شدن تو را می میراند.
رشد خوب است. خوب است که رشد تدریجی باشد. اما این اصلا خوب نیست که فکر کنیم باید صبر کنی تا خوب رشد کنی. در هر نقطه ای که باشی یک سقف رشد داری برای خودت که اگر تا آخر توانت در آن نقطه جلو بروی آن گاه به اوج خواهی رسید. گاه انسان جرات تماشای اوج را هم ندارد چه برسد به این که بخواهی در اوج قرار بگیری. چرا فکر کردن به اوج یا در اوج بودن ترس ناک است؟ چون خاص می شوی و تنها. هم دل و همراه نخواهی داشت و حس امنیت را از دست می دهی. چون اوج شناخته شده نیست و این تویی که برای اولین بار آن را کشف می کنی. تو اولین هستی. تغییر بزرگ به تو شوک وارد می کند.
آدم ها را خدا نبین که روزی خدا گونگی شان برایت بشکند و تو را آزار دهد. شاید خداوند برای این همیشه خدا باقی بوده که شرایطی برای اثبات عدم خدا گونگی اش یافت نشده است.
سکوت، تماشا، بهت و یافتن یک واژه... سپس قطار واژه ها سوت زنان از راه می رسد. سطرها و صفحه ها پر می شوند و بخشی از من روی کاغذ حک می شود. چه شعفی دارد این حکاکی... و زیباتر اگر ثبت شادمانه ها باشد تا غم نامه.
