تبليغاتX
دل کوبه

دل کوبه

یادداشت های شخصی زهرا عبادی

از وقتی این وب لاگ را راه انداخته ام کم تر می نویسم. چرا؟ در وب لاگ های قبلی به اسم خودم نمی نوشتم. خوب آن گاه جسارت آشکار شدن را داشتم. اما اکنون با حساب کتاب می نویسم. می بینی؟ می ترسم. می ترسم همه بفهمند که در وجودم چه می گذرد؟ اما نمی گذارم که به این صورت باقی بماند. می نویسم. پرده به پرده آشکار می شوم. نه برای این که دیگران مرا بخوانند، تنها برای این که خودم را ببینم و ترس های خود را بشکنم. آشکار شدن ترس دارد چون ممکن است تایید نشوی و تایید نشدن یعنی تنها ماندن و طرد شدن. کدام را می خواهی؟ اما وقتی تنها می شوی تازه به خود روی می آوری. و چه حس شیرینیست وقتی از همه می بری و خود باقی می مانی.

 

 

وقتی که چیزی به دست آوردنش برایت دشوار است مبارزه برای آن برایت لذت بخش است. اگر نه، وقتی به صورت ارادی آن را نمی خواهی دیگر مبارزه برایت معنی ندارد. مبارزه زمانی مبارزه است که توچیزی را نپذیرفته باشی. پذیرفتن تو را آرام می کند. تسلیم شدن تو را می میراند.

 

 

 

رشد خوب است. خوب است که رشد تدریجی باشد. اما این اصلا خوب نیست که فکر کنیم باید صبر کنی تا خوب رشد کنی. در هر نقطه ای که باشی یک سقف رشد داری برای خودت که اگر تا آخر توانت در آن نقطه جلو بروی آن گاه به اوج خواهی رسید. گاه انسان جرات تماشای اوج را هم ندارد چه برسد به این که بخواهی در اوج قرار بگیری. چرا فکر کردن به اوج یا در اوج بودن ترس ناک است؟ چون خاص می شوی و تنها. هم دل و همراه نخواهی داشت و حس امنیت را از دست می دهی. چون اوج شناخته شده نیست و این تویی که برای اولین بار آن را  کشف می کنی. تو اولین هستی. تغییر بزرگ به تو شوک وارد می کند.

 

 

آدم ها را خدا نبین که روزی خدا گونگی شان برایت بشکند و تو را آزار دهد. شاید خداوند برای این همیشه خدا باقی بوده که شرایطی برای اثبات عدم خدا گونگی اش یافت نشده است.

 

 

سکوت، تماشا، بهت و یافتن یک واژه... سپس قطار واژه ها سوت زنان از راه می رسد. سطرها و صفحه ها پر می شوند و بخشی از من روی کاغذ حک می شود. چه شعفی دارد این حکاکی... و زیباتر اگر ثبت شادمانه ها باشد تا غم نامه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 4:4  توسط زهرا عبادی  | 

عشق معمای حل نشده ی ذهن من

عشق پرسش بی پاسخ من

مساله حل شدنیست، اما عشق که مساله نیست

پرسش پاسخ دارد، اما عشق که پرسش نیست

ذهن را با عشق کاری نیست که بخواهد پاسخی برایش بیابد

عشق در دل جای دارد و دل از منطق و حساب به دور

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:41  توسط زهرا عبادی  | 

این روزها چیزهایی را گم کرده ام و شاید بسیاری چیزها را یافته ام. عشقم را گم کردم و به دنبال سایه اش روان شدم، شاید که دوباره بیابمش. دنبال نشانه اش گشتم. این جا و آن جا. در دل مردمان اطرافم. اما نبود. امشب دوباره به قلبم سرکی کشیدم. هم چون گذشته آن جا بود، اما در انتظارم نبود. خلوتش را شکستم. آزرده شد. بهانه کرد و پس کشید.

دلم می خواهد هر آن چه را که تا کنون نوشته ام بسوزانم و محو کنم. می خواهم زهرای قبلی را پاک  کنم شاید که قلبم آزاد شود و آرام گیرم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:41  توسط زهرا عبادی  | 

به جای این که خودم را بسازم بهتر است خودم را زندگی کنم.

 

 

همه چیز خوب است. اما چیزی از درون وجودم را مرتعش می کند. وهمی پنهان که گه گاه سربرمی آورد و مرا به ترس می اندازد. مهی تاریک...

وسعت تنها چیزیست که مرا به آرامش می رساند. بی کرانگی است که مرا در خود حل می کند و به اوج می رساند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:40  توسط زهرا عبادی  | 

سال 86 گذشت. تمام شد. من ماندم و من. همین. با این تفاوت که حس کردم امسال چه قدر بزرگ شده ام. سال گذشته عشق را با همه ی وجودم حس کردم. خودم را یافتم در وجود دیگری. در این سال قدرت یافتم به ناممکن های ذهنم بیاندیشم. مرزهای ذهن و دلم شکست و سرزمین های بکر و تازه ای به رویم گشوده شد.  سرزمین های آماده برای کشف شدن. و من در آستانه ی سی سالگی (جالب است که هیچ گاه فکر نمی کردم سی ساله شوم) حس نوجوان هفده ساله ای را دارم که عزمش را برای کشف دنیا جزم کرده است. یاد آن سال ها افتادم. می خواستم دانشگاه بروم و دنیا را متحول کنم. می خواستم بهترین باشم. و چه شد؟ سیزده سال پیش بود... چه گونه گذشت؟ دهه ی چهارم زندگی ام آغاز شد. به همین سادگی که دهه ی سوم تمام شد. هنوز هم در ابتدای راه هستم. هیچ گاه پایانی نیست. پایان تنها خیالی برای دل خوشی ماست که مسیر را ساده تر طی کنیم.

 

 

روزگاری به خود آمدم و شروع به کشف دنیای اطرافم نمودم. از حلقه ی خانواده بیرون آمدم. کتاب ها ی متنوعی خواندم. با آدم های تازه آشنا شدم. تجربه کردم. گاه در این تجربه ها لذت بردم و گاه طعم شکست را چشیدم. خوب بود. می شناختم و جلو می رفتم. گاه بسیارباختم، اما هیچ گاه نیروی خود را برای دوباره آغازیدن از دست ندادم و این یکی از آن چیزهاییست که برای داشتنش همواره به خود بالیده ام. از دوره کردن گذشته خوش حال نمی شوم اما یک چیز در تمام لحظات همراهم بوده است و آن این بوده که هیچ گاه از رویاهای خود دست نشسته ام.

 

 

در یک کلام،  به زندگی ات بپرداز، همین. زندگی را زنده وار طی کن.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 8:19  توسط زهرا عبادی  |