می دانی...؟ خیلی پیش از آن که بیایی دوستت داشتم. تو گونه ای را می خواستم. از این رو هنگامی که آمدی قلبم را بی چون و چرا به رویت گشودم و تو درست در مرکز آن نشستی. هنوز هم همان جایی... کاش قلب تو هم مرا میهمان می کرد...
یادداشت های شخصی زهرا عبادی
می دانی...؟ خیلی پیش از آن که بیایی دوستت داشتم. تو گونه ای را می خواستم. از این رو هنگامی که آمدی قلبم را بی چون و چرا به رویت گشودم و تو درست در مرکز آن نشستی. هنوز هم همان جایی... کاش قلب تو هم مرا میهمان می کرد...
زندگی آهسته آهسته ما را به خود عادت می دهد تا زمانی فرا می رسد که دیگر دل کندن از آن غیرممکن می شود. در کودکی و جوانی چنان پرده های متفاوت و جذابی به ما نشان می دهد و ما را به شوق می آورد که بقیه ی زندگی را به امید دوباره تجربه کردن لحظه های لذت بخش طی می کنیم، غافل از این که دیگر تکرار نمی شود. اما همین امید ما را تا انتها می رساند و به این گونه زندگی ادامه می یابد...
استاد عشق من. تمام لحظه های نوشتنم و تمام ادراکی را که از نوشتن می یابم، ازین پس مدیون توام. چه باشی و چه نباشی... لحظاتت پر از هیجان اکتشاف باد.
هر چه نوشته ام و در روزگاران دور خواهم نوشت تقدیم تو ...
خداوند هم کاملا بستگی به ذهنیت من دارد.
هر گونه زندگی را ببینم او نیز برایم همان خواهد بود. آخرش نمی دانم چیست. اما بودنش خوب است. انگار بخش ناشناخته ای از وجود خودم است. آن بخش که بسیار قدرت مند است و همه چیز را می داند. زیرا که از آغاز جهان وجود داشته ام. من تاریخ جهان را می دانم. من از ابتدا بوده ام. از آن زمان که ستاره ها می خواستند شکل بگیرند. جایی خواندم که نیاکان ما همان ستارگان هستند زیرا که از یک چیز ساخته شده ایم. من از آن زمان بوده ام. اما قرن ها طی شد تا به این شکل درآمدم. شاهد و ناظر همه چیز بوده ام. اما چون یادم نمانده است آن بخش از وجودم را به خداوند تعبیر می کنم. آخر آن قدر قدرت مند است که جرات ندارم فکر کنم خودم هستم. شاید از خودم و قدرت خودم می ترسم. این که فکر کنی خود خدا هستی ذهنت را به هم می ریزد. و البته برایت مسئولیت زیادی می آورد. پس ترجیحا من خدا نیستم چون دیگر آن وقت کسی نیست که تقصیر همه چیز را به گردن او بیندازم.
اگر ما نگران آسیب رسیدن به خودمان نباشیم جامعه چه شکلی خواهد داشت؟ خوب بهتر است بگویم اگر اصلا نترسیم که عقایدمان را بیان کنیم و زیر بار ظلم نرویم دنیا چه شکلی خواهد بود؟ بیا همین تهران را در نظر بگیریم. اگر کسی حرف زور نشنود از ترس این که مبادا آسیب ببیند و یا به زندان بیفتد آن گاه شهر چه شکلی می شود؟ جانمان را حفظ می کنیم که بیش تر به زندگی نکبت بار خود ادامه دهیم. که چه بشود؟ که بیش تر در کثافت غرق شویم. شاید آن عده مان که ادعای بیش تری دارد می گوید نه من باید باشم تا بتوانم کارهای مهمی انجام دهم. اما خداوکیلی برای این کارهای بزرگ و تغییرات چه قدر تلاش می کنیم؟ باز کسی که می گوید من فقط می خواهم زنده باشم و زندگی آرامی داشته باشم حداقل دروغ نمی گوید. من چه؟ تا کجا حاضرم شهامت داشته باشم؟
کاش می فهمیدیم دوست داشتن یعنی آزادی نه قربانی بودن.
انگار به همان سرعتی که وجودت به وجودم گره خورد داری دور می شوی. نه، واقعا دور نمی شوی بلکه دارم دورت می کنم. آن روزها دریچه ی قلبم به رویت گشوده بود و اینک به اراده آن را می بندم تا هر آن چه از تو در آن است را هم چون گنجینه ای گران بها به یادگار نگه دارم، مبادا که اندکی از آن از قلبم خارج شود. هم چنان دوستت دارم دیوانه ی من. اما توان ندارم که دوستت داشته باشم ولی نبینمت. نمی توانم بخواهمت ولی برایت منحصر به فرد نباشم. این ها درونم تضادی ایجاد می کند که مرا از پای درمی آورد و توانم را می برد. از این روست که دارم دور می شوم. استاد عشق من، عشق را در محضر تو آموختم. به خاطر این درس تا ابد مدیونت هستم... تا ابد... آرزو دارم زندگیت سراسر عشق باشد.
کاش باور کنی بودنم را... کاش باور کنی باورم را نسبت به خودت... کاش...
روزها از پی هم می گذرند و نشانی از گذشته نیست... رویای آینده را می توان در انعکاس ضعیف ذهن دید... آینده به جلو گام برمی دارد و من شتابان از پی آن روان هستم.
می خواهم آزادی را تا نهایت درجه اش تجربه کنم. می خواهم بدانم تا کجا می توان جسارت به خرج داد و تا کجا می توان پرواز کرد... می خواهم آزادی زمان، آزادی مالی، آزادی بیان و از همه مهم تر آزادی فکر داشته باشم. می خواهم آزادی انتخاب داشته باشم. آزادی انتخاب. حتی بین بودن و نبودن. می خواهم ببینم بالاترین حد قدرت در دنیا چه می تواند باشد. بالاترین حد شدن در دنیا چیست؟
خدایا احساس تنهایی می کنم. حتی دیگر برای تو نیز نمی توانم درد دل گویم. می گویی شنونده ی همه ی دردهای بنده هایت هستی. اما نه تو هیچ گاه نمی توانی درک کنی رنج هایی که من کشیدم. نمی توانی متصور شوی دردهایی که من با آن گریبانگیرم، زیرا که هیچ گاه آن ها را تجربه نکرده ای. هیچ گاه نشده که بارها امتحان کنی و نشود. هیچ گاه عاشق نبوده ای. هیچ گاه نشده که گلویت پر از سخن باشد و حتی نتوانی آن ها را به صورت گلوله های اشک جاری سازی. تو تنهایی و هیچ گاه غصه ای از عزیزانت بر دوشت نبوده است. پس دیگر برای تو چه بگویم...؟